تبليغاتX
روزگار

شعری از رهی معیری دل سوخته ی ثریا که هرگز به او نرسید

 

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

 

سرد مهری بین که کس بر آتش آبی نزد

گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

 

سوختم اما نه چو شمع طرب در بین جمع

لاله ام ، کز داغ تنهایی بصحرا سوختم

 

همچو آن شمع که افروز یپش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

 

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شور بختی بین ، که در آغوش دریا سوختم

 

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

 

جان پاک من ( رهی) خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 21:24  توسط سعیده  | 

اشعاری از فروغ فرخزاد از کتاب دیوار

نغمه درد

در منی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديده ات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

غرق غم دلم بسينه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی كه بی خبر زمن

بركشی تو رخت خويش ازين ديار

سايه توام بهر كجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجای تو

شادی و غم منی بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستنی است؟

ديدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستی كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

شعله می كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

يادش بخير 

در ادامه ي مطلب  ادامه ي عكس ها وجود دارد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:20  توسط سعیده  | 

 

زخم بي درمان

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم. زخمي كه به دشنه اي تيز، پدر برايم به يادگار گذاشته است. هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو ، برابر هيچ كيكاووسي ،گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در سينه، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد ، مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند. پدرم گفته است: قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛ و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست.و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.

او كه نامش خداوند است.

پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد!

زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم، زيرا به يادم مي آورد كه سنگ نيستم، چوب نيستم ، خشت و خاك نيستم؛ كه انسانم.

پدرم گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي ، عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي، خدايي نخواهي داشت...

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم؛ كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است. ميراث پدر عليه السلام!

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 10:8  توسط سعیده  | 

 

بت خود را شکست

بت بزرگ به پای خدا افتاده بود و گریه می کرد؛ زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب كند و معجزه‌اي را برآورده. زيرا شادمان نمي‌شد از پيشكش‌هايي كه به پايش مي‌ريختند و قرباني‌هايي كه برايش مي‌آوردند. زيرا دلتنگ كوهي بود كه از آن جدايش كرده بودند و بيزار از آن تيشه كه تراشش داده بود و ملول از آنان كه نامي برايش گذاشته بودند و ستايشش مي‌كردند. بت بزرگ گريه مي‌كرد؛ زيرا مي‌دانست نه بزرگ است و نه باشكوه و نه مقدس.
همه به پاي او مي‌افتادند و او به پاي خدا. همه از او معجزه مي‌خواستند و او از خدا. همه براي او مي‌گريستند و او براي خدا.
او بتي بود كه بزرگي نمي‌خواست. عظمت و ابهت و تقدس نمي‌خواست. نام نمي‌خواست و نشان نمي‌خواست.
او گريه مي‌كرد و از خدا تبر مي‌خواست، شكستن و فرو ريختن مي‌خواست. خدا اما دعايش را مستجاب نمي‌كرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزي سرانجام خداوند تبري فرستاد بي‌ابراهيم.
و آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست، بلندتر از هر روز. زيرا دانست كه ابراهيمي نخواهد بود. زيرا دانست كه از اين‌پس او هم بت است و هم ابراهيم.
-
خدايا، خدايا، خدايا چگونه بتي مي‌تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتي مي‌تواند خود را درهم شكند و خود را فرو ريزد؟ چگونه، چگونه، چگونه؟
خدايا، ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي... خدا اما ابراهيمي نفرستاد.
بي‌باكي و دليري و جسارتي اما فرستاد، ابراهيم‌وار.
و چه بزرگ روزي بود آن روز كه بتي تبر بر خود زد و خود را شكست و خود را فرو ريخت.
مردمان گفتند: اين بت نبود، سنگي بود سست و خاكي بود پراكنده، پس نامش را از ياد بردند و تكه‌هايش را به آب دادند و خاكه‌هايش را به باد.
و ديگر كسي نام او را نبرد، نام آن بتي را كه خود را شكست.
اما هنوز هم صداي شادي او به گوش مي‌رسد، صداي شادي آن مشت خاك كه از ستايش مردمان رهيد. صداي او كه به عشق و شكوه و آزادي رسيد.صدای بت بزرگی که خود را شکست

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 12:11  توسط سعیده  | 

ارتباط عاشق با معشوق خود چگونه است؟

عاشق تنها و تنها معشوق را می جوید. تنها او را می خواهد . او را می پرستد و او را می بیند. او همان چیزی را می خواهد که معشوق می خواهد . در عاشق خبری از خودخواهی و خودبینی و خود پرستی نیست. حتی او خودآگاه هم نیست. منیت عاشق معشوق است و بس. عاشق دائما با معشوق خود در ارتباط است. همیشه و در هر حال به او مشغول است و به او توجه دارد. عاشق از معشوق خود غافل نمی شود. همیشه او را می خواند . او را ستایش می کند و سپاسگزاریش متوجه اوست. عاشق ، تسلیم معشوق است. قلب و ذهنش، و نفس و عملش تسلیم معشوق است. او را با تمام وجود، با جسم و ذهن و روحش ، معشوق را می خواهد و با او در تماس است.

عاشق در فکر راه های رسیدن به معشوق و نزدیکی به اوست. او درباره معشوق می اندیشد. عاشق خود را کنترل می کند. تمایلات و خواسته هایش را کنترل می کند تا از هر اقدامی که ممکن است برخلاف نظر معشوق باشد بپرهیزد.

عاشق به هرآنچه که با معشوق نسبت و ارتباطی داشته باشد ، مهر می ورزد و احترام می گذارد.

قانون زندگي عاشق، معشوق است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 21:1  توسط سعیده  |