ارتباط عاشق با معشوق خود چگونه است؟
عاشق تنها و تنها معشوق را می جوید. تنها او را می خواهد . او را می پرستد و او را می بیند. او همان چیزی را می خواهد که معشوق می خواهد . در عاشق خبری از خودخواهی و خودبینی و خود پرستی نیست. حتی او خودآگاه هم نیست. منیت عاشق معشوق است و بس. عاشق دائما با معشوق خود در ارتباط است. همیشه و در هر حال به او مشغول است و به او توجه دارد. عاشق از معشوق خود غافل نمی شود. همیشه او را می خواند . او را ستایش می کند و سپاسگزاریش متوجه اوست. عاشق ، تسلیم معشوق است. قلب و ذهنش، و نفس و عملش تسلیم معشوق است. او را با تمام وجود، با جسم و ذهن و روحش ، معشوق را می خواهد و با او در تماس است
.عاشق در فکر راه های رسیدن به معشوق و نزدیکی به اوست. او درباره معشوق می اندیشد. عاشق خود را کنترل می کند. تمایلات و خواسته هایش را کنترل می کند تا از هر اقدامی که ممکن است برخلاف نظر معشوق باشد بپرهیزد
.عاشق به هرآنچه که با معشوق نسبت و ارتباطی داشته باشد ، مهر می ورزد و احترام می گذارد
.قانون زندگي عاشق، معشوق است
.پدر و مادر نماز يك ورزش تكراري است بدون هيچ اثر اخلاقي و
اصلاح عمليو حتي بهداشتي ! كه صبح و ظهر و شب انجام مي
دهي اما نه الفاظ و اركان نماز را مي داني و نه فلسفه حقيقيو
هدف اساسي اش را مي فهمي تمام نتيجه كار توو آثار نماز تو
اين است كه پشت تو قوز در مي آوردو پيشاني ات پينه بسته
فرق من بي نماز با تو نماز گزار اين است كه من اين دو علامت
تقوا را ندارم تو مي گويي نماز خواندن با خدا سخن گفتن است
تصورش را بكن كسي با مخاطبي مشغول حرف زدن باشد اما
خودش نفهمد كه دارد چه مي گويد ؟ فقط تمام كوشش اين
باشد كه با دقت « ص » را « س » تلفظ كند حرف زدنش غلط
مي شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرف هايي مي زند و به
مخاطبش چه مي گويد غلط نمي شود ! كجايي پدر من ......مادر
مقدس من ......واي بر شما نماز گزاران كه سخت غافليد و از
نماز نيز در خيالتان خاي آسمان را نماز مي بريد و در عمل بت
هاي قرن را مي پرستيد. اين سخنا خيلي زياده من فقط خلاصه
اي از مطالب را نوشتم اگر دوست داريد بازم از ايت كتاب «پدر و
مادر ما متهميم» بنويسم نظر بدهيد . سخن هاي دكتر شريعتي
خيلي زيبا است و لي براي عامه ي مردم مناسب نيست به
همين خاطر نتيجه غلط و بر عكس دريافت نكنيد.
لطفا بخوانیدخیلی قشنگه
گفتی که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی ؟ گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر،ناگه رقیب آمد ز در ؟
گفتم که با افسون گری ،او را ز سر وا می کنم .
گفتی که تلخی های من ، گر ناگوار افتد مرا ؟
گفتم که با نوش لبم ، آن را گوارا می کنم .
گفتی چه می بینی بگو در چشم چون آینه ام ؟
گفتم که من خود را در او ، عریان تماشا می کنم .
گفتی که از بی طاقتی ، دل قصد یغما می کند.
گفتم که با یغما گران ،باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تو را زین من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود ، روزی تو را گویم برو ؟
گفتم که صد سال دگر ، امروز و فرا میکنم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاهم كه او را دوست مي دارم .
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس او برگ گل را به زلف كوركي اويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم :
اي مهتاب ، سر راهت به كوي او سلام من را رسان ، و گو كه او را دوست مي دارم.
ولي افسوس
ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان راه بسوزانيد.
كنون وا مانده ام از جا دگر با خود كنم نجوا .
يكي را دوست دارم
ولي افسوس
او هرگز نمي داند.

اگر از ظلمت ره مي ترسي،
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
روشني هاي تنم را كه نشان سحرند، به تو خواهم بخشيد.
اگر از دوري ره مي ترسي،
دستهايم را كه پلي رو به زمان مي بندند
و به كوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند، به تو خواهم بخشيد.
اگر از تنگي چشم دگران،
اگر از زمزمه ها،
اگر از حرف كسان مي ترسي،
من جدا از دگران به تو خواهم پيوست
خويش را در تو نهان خواهم كرد.
و اگر ترس تو از خويشتن است
من تو را در تن خويش، در رگ و هستي خويش
در تمام ذره ذرات وجودم كه پر از خواهش توست
محو و گم خواهم كرد.
تو بيا، كه اگر آمدنت دير شود
و اگر آمدنت قصة پوچي باشد
من تو را اي همه خوبي
تا دم مرگ نخواهم بخشيد.
