شعری از رهی معیری دل سوخته ی ثریا که هرگز به او نرسید
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سرد مهری بین که کس بر آتش آبی نزد
گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چو شمع طرب در بین جمع
لاله ام ، کز داغ تنهایی بصحرا سوختم
همچو آن شمع که افروز یپش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شور بختی بین ، که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من ( رهی) خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم